خرید بک لینک


 روزهایی که می گذرند از شدت ابهام های  پر سؤال و هاله ای از وعده آغوشهای زخمی،دلم فقط بستن چشمها را طلب می کند. فکر نکن هنوز، بی خیال حال دگرگون ملافه روی تختخواب و بی قرار ی بالش،

تنها نبودن را باور کن.



برچسب: نویسنده: متین رضوانی تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 7:40

ملافه ام را عوض کرده بودم ملافه زرشکی، خواستم اتاقم بهتر نشون داده بشه ولی خوابیدن هم بهتر بود. دیشب با دیدن کارتونی معمولی زود خوابم برد و تمام قسمت ها خلاصه در این دغدغه ام بود.زود بیدار شدم مسعود کمتر پیغام گذاشته بود و بیشتر مامان، کمی باهاش حرف زدم و بعد با دایی و گفتم که با دانشگاه خداحافظی کردم و منتظر یک پوزیشن جدید هستم. خوب شد که شهلا زود به دانشگاه نرفته بود و بهانه ای شد برای اولین بار صبحانه املت بخوریم هر دو نگران، و وانمود به اینکه همدیگر رو می فهمیم.چقدر لحظه های باهم بودن رو دوست داشتم برگها دیگه ریخته بودن و صدای بلند دیشب باد، خبر از سرد بودن بیرون می داد. مسعود زودتر خوابیده بود، بعد از خوردن نهار با شهلا پیاده به دانشگاه رفتیم، و در ادامه راه من به کتابخونه رفتم. هوا زود تاریک شد و چقدر دلم  صبر، فکر و آرامش می خواست.به امید روزهای بهتر...

برچسب: نویسنده: متین رضوانی تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 7:40

گاهی دنیای من می شود پر از شکستن، نفهمیدن و رفتن. آنوقت متوجه می شوم که فهمیدن و  راحت گذشتن از  بعضی حقایق بزرگترین داشتنی وجود یک انسان است.صبح مثل همیشه بیدار شدم نه اونقدر زود و نه اونقدر دیر که دلم طاقت بیاره. کیس بر نوشته های مسعود و دیدن پیام صبح بخیر مامان. اولین روز کاری خیلیها با هوا ی گرفته پاییزی،  شهلا هم خونه بود. کمی با مامان صحبت کردم اونقدر کم که نفهمیدم چه خبر بود. و بعد اسکایپ با مسعود، می خواست ملاقات دوستش بره زودتر از اینکه صبحانه بخورم برگشت. بهم زنگ زد و شروع کرد به حرف زدن از اینکه درک میشه و من نمی تونم. از اینکه ... کاش می تونست خودش رو جام بx7fزاره و بفهمه که چقدر گوشش برای حرفای کهنه و تلخش آمادست. به هرحال ضعفم رو در این شرایط، بارها حس کردم. کم کم دارم باور می کنم که عاشقم نیست و فقط می جنگه که عذاب بکشم.با عصبانیت غیر معمولم حالم دگرگون شد. شهلا رفته بود و بغض مرا کسی ندید. دیرتر رفتم، هدهال داشت غریبتر میشد. فقط چائو مثل همیشه مهربون و آروم  توجیهم کرد. به لایبرری هدهال رفتم طرف دیگش  رو هم کشف کردم  دیر، با گلویی پر بغض و صب

برچسب: نویسنده: متین رضوانی تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 7:40


امروز دیگه جدی برف میباره، وقتی برف میاد حال خوبی دارم، حس می کنم خدا منو بغل کرده، دیدی گفتم می ترسیدی ...

برچسب: نویسنده: متین رضوانی تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 7:40


The weather was good today, But now is my first night of staying in the new city's library at night.
Everyone is weird for me.I was looking for softness but it was cold and sometimes so rough.
I wish I  could understand myself.
Tomorrow Masoud will have his final defence, god helps.

برچسب: نویسنده: متین رضوانی تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 7:40

صفحه بندی